انسان به مثابه حیوان
در طب جدید بر روی حیواناتی مانند موش، خرگوش، خوکچه هندی، اسب و ... آزمایش انجام میدهند. این آزمایشات به تناسب بیماری مختلف است . آنچه معروف و مشهور است انجام آزمایشها بر روی موش است لذا میتوان از باب انصراف کل به جزء عنوان موش انگاری را برای چنین رویکردی انتخاب کرد. وقتی که یک محقق بر روی موش و یا هر حیوان دیگری آزمایش انجام میدهد هدف او چیزی جز این نیست که اگر این آزمایش بر روی موش نتیجه بدهد. نتیجه حاصله از آن را به انسان تعمیم میدهد. اگر سوال شود که چرا ابتدائاً بر روی انسان آزمایش انجام نمیدهند در پاسخ گویند چون انجام آزمایشات بر روی انسان خطرناک است .ممکن است گفته شود خطرآفرین بودن آزمایشات نه تنها برای انسان بلکه بروی حیوان نیز وجود دارد انسان چه خصیصهای دارد که آنها آزمایش بر روی حیوانات بر انسان ترجیح دارد. در جواب گویند انسان دارای عقل و شعور است. در این جا طب جدید به تناقض میرسد از یک طرف نگاه زیست شناختی به انسان دارد و از طرف دیگر انسان بدلیل برخورداری از ویژگیهای روحی و روانی و قوه عاقله بر سایر حیوانات ترجیح دارد.
از نظر زیست شناختی هیچ ترجیح و تفضیلی بین انسان و الاغ و میمون و ... نیست الا اینکه ساختمان فیزیولوژیکی آنها با هم متفاوت و یا بافت و عملکرد یکی از دیگری پیچیدهتر است. پیچیدگی بیوشیمیایی و زیست شناختی جانوری هیچ فضل و کمالی برای آن نیست. اتصاف جانداری به پیچیدگی مکانیسم، هیچ گاه نمیتواند بیانگر تکامل و تفاضل جاندار باشد. از این که سیستم جسمی انسان از همه جانداران پیچیدهتر است نمیتوان نتیجه گرفت که انسان از همه آنها متکاملتر است. زیرا گزاره اول گزارهای حقیقی و دومی اعتباری است. و گزاره حقیقی هیچگاه مولد و گزاره اعتباری نیست و برعکس آن نیز صحیح است. گزاره حقیقی گزارهای است که دارای مابه ازاء در جهان تکوین است. دائمی و لغوناپذیر میباشد در حالی که گزاره اعتباری لغوپذیر، تابع وضع و قرارداد و عدم منشأ انتزاع در جهان خارج است. در مثال فوق آن چه که در خارج وجود دارد مکانیسم پیچیده انسان است اما تکامل و تفاضل در خارج نیست بلکه مفهومی است که ذهن ما آن را اعتبار و انتزاع میکند. و جام کلام اینکه هیچ یک از گزارههای حقیقی و اعتباری از همدیگر مستنتج نمیشوند. و در صورت استنتاج عقیم و سقیم میباشد.
در هر حال وقتی این آزمایش بر روی هر حیوانی انجام نمیشود بلکه ابتدا باید شباهت وسنخیت بین انسان و حیوان مورد آزمایش محرز شود. به جهت عدم شباهت بین انسان و ماهی است که کسی بر روی ماهی آزمایش انجام نمی دهد تا احکام ان را بر انسان تسری دهد بنابراین مبانی این آزمایش، شباهت و ارتباط فیزیولوژیکی انسان وحیوان است.
اگر آزمایش بر رویی موش نتیجه بدهد بر روی انسان آزمایش میشود و اگر نتیجه ندهد فرضیه ابطال میگردد.
اگر بخواهیم موش انگاری انسان را به صورت قیاس درآوریم قالب مغالطه چنین میشود:
انسان شبیه موش است، شبیه موش حکم موش را دارد. پس انسان حکم موش را دارد.
البته آزمایش بر روی هر حیوانی در قالب قیاس فوق ذکر میگردد و اختصاص به موش ندارد. عقبه هر آزمایشی که بر روی حیوانات انجام میگیرد قیاس فوق میباشد.
نقد حیوان انگاری انسان:
1- انسان شبیه موش و یا هر حیوان دیگری نیست. بلکه جسم او با حقیقت دیگری بنام روح پیوند خورده است. روح همان حقیقت و هویت انسان است. و بی توجهی به بعد روحی و روانی انسان در طب آلوپاتیک، و نگاه زیست شناختی به انسان موجب روی آوردن به آزمایش روی حیوانات شده است.
2- بر فرض شباهت فیزیولوژیکی انسان با موش و یا هر حیوان دیگری تسری حکم یکی به دیگری خطای محض است. علاوه بر اینکه موش و اسب و انسان و هر حیوان دیگر و انواع و اقسام مختلفی هستند که خواص و آثار هرکدام با دیگری فرق دارد. نکتهای دقیقتر و باریک از نکته فوق اینکه احکام و آثار هر یک از افراد انواع با دیگری متفاوت و متمایز است. مثلاً هر یک از انسانها ویژگی و خصوصیات خاصی دارند که همان خصوصیت خاص او را از دیگر افراد انسانی متمایز میکند. بالتبع آثار و احکام آن نیز متفاوت میکند. عواملی که مشخص کننده و امتیازدهنده افراد انسانی از همدیگر است زمان، مکان، علل موجده و معده، فرهنگ و اجتماع و .. میباشد. بنابر سخن فوق هر شخص انسانی با مشخصات ویژه خود درمان و دارو خاصی را میطلبد زیرا ویژگی و خصوصیات خاصی دارد.
پزشک نه تنها نمیتواند موش را با انسان شبیه بداند بلکه اگر دو بیمار قلبی عروقی به پزشک مراجعه کند ابتدا سؤال کند که آیا فی المثل غیر از بیماری قلب و عروقی بیماری کلیوی نیز دارند یا نه. درمان کسی که همراه بیماری قلب و عروق بیماری کلیوی نیز دارد با کسی که فقط بیماری قلب و عرق تنها دارد متفاوت است. براساس همین نگرش است که طب اخلاطی و طب هومیوپاتی برای هر شخص درمان منحصر به فرد دارند (قانون درمان واحد یا فردگرایی)
3-هر انسانی چه در روان و چه در جسم فردیت و تشخص منحصر به فرد دارد بنابراین تعمیم در حکم یک شخص به دیگری (چه در روان و چه در جسم) خطا میباشد.
انسان دو گونه تشخص و فردیت دارد: 1) فردیت فیزیولوژیکی 2) فردیت روانی
در فردیت فیزیولوژیکی انسان متشخص به مکان، زمان، سابقه خانوادگی، محیط جغرافیای است که هر کدام از موارد فوق شخصی را منحصر به فرد میکند ضمن اینکه راجر ویلیامز[1] متخصص شیمی آلی فردیت بیوشیمیایی را میپذیرد و میگوید: «هر کس دارای فردیت بیوشیمیایی خاصی است که مانند اثر انگشت تنها به آن شخص تعلق دارد هیچ یک از ما از آرایش زیست شناسانه مشاهبی برخوردار نیستیم، نیازهای ما به ویتامینها و مواد معدنی ممکن است تا هزار مرتبه از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد. [2]»
پذیرش فردیت روانی قابل هضمتر از فردیت فیزیولوژیکی است. فردیت روانی اشاره به مجموعه روحیات، خلقیات، نفرتها، لذتها، رفتارها، ادراکات، احساسات، نگرشها و بینشها شخص را تشکیل میدهد. بنابراین در کره خاکی دو فردی که روحیات روانی آنها عین یکدیگر باشد وجود ندارد زیرا روحیات روانی اشخاص از مبادی و مجاری مختلفی تغذیه میشود و چون این مبادی و مجاری متنوع و متفاوت گاه متهافت است روحیات روانی افراد نیز رنگارنگ است. رابطه روان و جسم تأثیر و تأثر طرفینی است از آنجا که روحیات روانی متفاوت است بدن مادی نیز تعیین و تشخص منحصر به فردی دارد. بنابراین صحیح است بگوئیم هیچ دو فردی از نظر جسمی شباهت تام با هم ندارندچنانکه اثر انگشت هیچ کس مثل هم نیست. مولود دیدگاه فوق این است که هر بیماری درمان منحصر بفردی دارد زیرا جسم منحصر به فرد و روان منحصر بفرد دراد. البته پذیرش فردیت روانی و جسمی به معنی نفی شباهتهای روانی و جسمی نیست. اما سخن در این است که از طریق شباهت نمیتوان بیماری را درمان کرد زیرا مبنای آن قیاس و تمثیل است و قیاس و تمثیل ارزش منطقی ندارد.
4- انسان علاوه بر اینکه دارای ممیزات و مشخصات روحی و روانی ویژه است. دارای حیات جمعی و زندگی اجتماعی نیز میباشد. زندگی اجتماعی، شغلی میتواند منشأ بروز رفتارها و بیماریهای خاصی شود در حالی که موش و میمون و همه جانوران نه حیات جمعی و نه روحیات روانی دارند بلکه رفتار آنها غریزی و غیراکتسابی است.
5- با یک نگاه درون سیستمی به این مسأله در علم زیست شناختی دانشمندانی از جمله الکسیس کارل معتقد است که شباهت زیادی بین آدمی و موش نیست و تعییم این شتاب هیچ به انسان خطرناک است. [3]
پزشک برجسته بریتانیایی ورنون کلمن نویسنده کتاب «چرا باید آزمایش بر روی حیوانات متوقف شد»[4] معتقد است که تشریح حیوانات، و آزمایش بر روی آنها عملی بیارزش بیحساب و کتاب، غیردقیق و گمراهکننده است. و تعمیم نتایج آزمایشات به انسان مسبب مرگ بسیاری از انسانها شده است. وی با استفاده از آمار و ارقام میگوید که سالانه حدود 250 میلیون حیوان در آزمایشگاه استفاده میشود. وی این کار را غیرعلمی و پرهزینه، غیر انسانی و مسأله چالشانگیز پزشکی نوین میداند. [5]
ورود مهمانات ناخوانده حیوانات آزمایشگاهی به عرصه طب نوین، بیانگر نگرش زیست شناختی به اسنان است.
در طب هومیوپاتی نه تنها به روی حیوانات آزمایش صورت نمیگیرد بلکه انسانهایی که بر روی آنها آزمایش انجام میشود باید سالم، دقیق و نکتهبین باشند، فراموشکار نباشند و افراد در سه منطقه جغرافیای مختلف باشند. [6]
ماهیت پوزیتیویستی طب جدید
پوزیتویسم یکی از مکاتب فلسفی غرب است که معتقد است که در حوزه معرفت شناختی، تنها راه شناخت اشیاء، حواس است. دریافتهای غیر حسی (اعم از عقلی و اشراقی) بی معنا و مهمل است. جزءنگری مولود نگرش پوزیتویستی به واقعیت است. از سردمداران این مکتب جان لاک، دیوید هیوم، جان استوارت میل، آگوست کنت است رویکر افراطی پوزیتیویسم در حلقه دین به صورت پوزیتویسم منطقی ظاهر شد. پوزیتویستهای منطقی متافیزیک را یاوه و مهمل میخوانند آنها رجزخوانی علیه متافیزیک را به غایت رساندند. حذف غايت گرايه و هدفمند و رمز آلود بودن هستي است متد علم جديد پوزيتويستي است.در نتیجه چنین نگرشی علل غایی در علوم جدید از جمله علم طب به فراموشی سپرده شد. پوزیتیویست هاي منطقي معتقدند كه همه علم و شناخت ميتواند مستقل از پيش فرضهاي فلسفي پيشرفت كند.اما روش شناسي بدون فلسفه امر بيمعني و فاقد پيش فرض بودن ،خود پیش فرضی ،فراخ و گستاخ است.
اگر چه طب جدید نفیاً و اثباتاً در برابر متافیزیک صامت است اما در این سکوت صدها تئوری فلسفی خفته است. روشی طب جدید در توصیف بیماری و درمان بیمار بکار میگیرد ، روش پوزیتیویستی است. در طب جدید از گزارهای غیر حسی و کیفی خبری نیست بسیاری از مفاهیم و گزارههایی مانند بحث گرمی و سردی، خشکی و تری، ارکان، روح بخاری، مزاج اسباب چهارگانه اخلاط طبیعی. اخلاط، قوا، ارواح، امزجه که پشتوانه طب سنتی است در این طب کاملا مطرود است .طرد این عناصر نه به خاطر غیر علمی بودن بلکه ناشی از غیر حسی بودن است.
از آن جا که این روش بر فرض سلوک مستقیم جنبهای از واقعیت را بیان کند هیچ گاه نمیتواند. نکاتی کلی از انسان و بیماری و سلامتی ارائه دهد. (و نتیجه آن که چنین نگرشی موجب ناکامی در شناخت انسان میشود، ابعاد غیر حسی انسان تأثیر مستقیم و عظیم و بی واسطه بر ابعاد حس دارد که غفلت از آن موجب ناکامی در شناخت انسان میشود.
مکتب طب جدید از آنجا که روش پوزیتیویستی را پیموده است. ابعاد غیر حسی انسان را از آدمی حذف کرده و انسان را در ماده و ذرات خلاصه کرده است. بنابراین نگرش طب جدید به انسان نگرشی ماتریالیستی است.
پوزیتیویست ها علم ( science )را ،پیشوای تمام عیار و گاو مقدس خود قرار دادند. از جمله از ارکان علم شناسی پوزیتیویستی مقدم دانستن مشاهده بر تئوری و سعی در پیراستن جمیع مقدمات و مقارنات ذهنی آنها ذهن را همچون کشکولی خالی میبیندند که باید از مادۀ مشاهدات پر شود.[7]بازگرداندن رفتار ذهن و روان به رفتار بدن و بازگرداندن قضایای متضمن تصورات غیر مادی به قضایای واجد تصورات مادی از جملۀ دستاوردهای علمی پوزیتویستی است.[8]
روش پوزیتیویستی در طب بر فرض صحت آن فقط می تواند پزشکی موجود را اثبات کند پزشكي جديد، تنها پزشکی ممكن نيست، بلكه يكي از پزشكيهاي ممكن و سطح نازل آن است. مكابت پزشكي ديگر هست و ميتواند بوجود آيد كه از زاويه و افقي ديگر به انسان مينگرند و درمان آنها نيز متفاوت از پزشكي موجود است. چنان که طب فشاری و طب سوزنی ،طب هومیوپاتی ،هر کدام از ساحتی دیگر به ساحت های بی کران انسان نظر می افکنند
آن چه كه در علم طب ميگذرد بيان راههاي امكان است نه تنها راه ممكن. بنابراين نبايد پرونده دانش طب را در روش خاص محدود كرد و همه عقول را به يك زاويه محدود خيره نمود
انسان از عرش خلیفه الهی تا فرش زیست شناختی
پزشکان براساس نگاه زیست شناختی به انسان، بیماری را صرفاً اختلال در کارکرد فیزیولوژیکی جسم دانستند و بدین ترتيب منشأ بیماریهای روحی را در سلول ها و ملکول ها یافتند. در نگرش زیست شناختی انسان صرفاً در مجموعهای از اعضا و اجزاء مادی خلاصه میشود و مسائل روحی مثل تفکر، خلاقیت و ... از تراوشات جسم است نه از خصایص روح .
نظریه تکامل داروین در زیست شناسی در پیدایش چنین نگرشی بی تاثیر نبود. از جمله علومی که پزشکی نوین به آن وابسته است بیولوژی (زیست شناسی) میباشد. گاو مقدس بیولوژیستها تئوری تکامل (ترانسفوریسم) است. بسیاری از آنان این نظریه را به عنوان یک امر اصیل دینی پذیرفتهاند.[9] داروین بیانکه خود خواسته باشد هبوط مذلت خیزی را برای انسان ترسیم کرد. نظریه تکامل داروین با اینکه مورد نقض و نقد فراوان قرار گرفت با این وجود به عنوان یک اصل جزمی تا یک فرضیۀ سودمند علمی مورد پذیرش قرار گرفت» [10]
تکامل داروین انسان را در ردیف درندگان و خزندگان قرار داد. انسان در تئوری تکامل نوعی میمون است که هیچ جنبۀ الهی و قدسی در آن نیست. میتوان تئوری داروین را سببساز نگرش زیست شناسی به انسان دانست. از جمله علومي كه پزشكي نوين سخت به آن وابسته است بيولوژي (زيست شناسي) ميباشد. نظريه تكامل داروين با اينكه مورد نقض و نقد فراوان قرار گرفت با اين وجود به عنوان يك اصل جزمي تا يك فرضيه سودمند علمي مورد پذيرش قرار گرفت. گاو مقدس بيولوژيستها تئوري تكامل (ترانسفوريسم) است. بسياري از آنان اين نظريه را به عنوان يك امر اصيل ديني پذيرفتهاند.[11]
داروين بي آنكه خود خواسته باشد هبوط مذلت خيزي را براي انسان ترسيم كرد و علم پزشکی نیز از چنین نگرشی متاثر شد .تكامل داروين انسان را در رديف درندگان و خزندگان قرار داد. انسان در تئوري تكامل نوعي ميمون است كه هيچ جنبه الهي و قدس در آن نيست. بنابراين ميتوان تئوري داروين را سبب ساز نگرش زيست شناسي به انسان را فراهم كرد.
در نقد نگرش زیست شناختانه به انسان باید گفت جسم فیزیولوژیکی یکی از ابعاد انسان است و انحصار انسان در جسم مغالطه کنه و وجه است.
مغالطه کنه و وجه همان است که همه شیء را در چهره و وجهی از شیء خلاصه کنیم. صحیح است که بگوئیم انسان جسم است اما اگر از این سخن نتیجه گرفته شود که انسان چیزی جز جسم نیست، این سخن چیزی جز خطا نیست.
از نگاه متافیزیک انسان علاوه بر مرتبه نازله جسم ، دارای حقیقت مثالی وعقلی است.که هر یک از این مراتب متعالی تر از مرتبه مادی وجسمانی است.انسان و هر موجود دیگر تنها در جنبه مادی آن خلاصه نمی شود.نمود مادی یک شی اضعف نمود شی است نه تمام نمود شيء.
علاوه بر چالش فوق، در نگرش زیست شناختی به انسان نقش عوامل روحی، اجتماعی، جغرافیایی، فرهنگی و تمام امور منحصراً انسانی نیز فراموش میشود اموری مانند خودآگاهی، تفکر، تدبر، خلاقیت، اراده، هدفمندی، رضایت، افسردگی، غم، شادی، تعجب، اراده، هدفمندی، رضایت، .. و هزاران خصیصه روحی که از مختصات انسان است. و در رویکرد زیست شناختی در طاق نیسان قرار میگیرد. و هیچ کس نمی تواند ادعا کند که وجود و با عدم چنین روحیاتی ،در جسم انسان تاثیری ندارد. هیچگاه نمیتوان آن جام جهان نما و اسطرلاب اسرار خدا را با ریز شدن در دنیای بغایت ذرهبینی و صفحات عکسبرداری و آزمایشگاه یافت.
انسان همان ماشین، اما پیچیده
«دید مکانیکی جهانی کارنامه سه شخصیت است: فرانسیس بیکن، رنه دکارت، ایزاک نیوتن[1]» در دید مکانیکی نسبت به جهان خداوند محترمانه از صحنه بیرون گذاشته میشود. در با اجسامی سر و کار دارند که به طریق ریاضی اندازهگیری میشود ، جهان ماده، بیروح و تهی از اسرار، بینیاز از آفریدگار، عدم غایتمندی و ... است. [2]نگرش مکانیکی بیش از هر چیز مولود تفکر نیوتن است. او جهان را یک دستگاه پیچیده فرض میکرد و کار خدا نیز تعمیر و ترمیم این ماشین پیچیده است.
از جمله عقبه هاي غير مر ئي طب جديد نگرش مکانیکی به انسان است. جسم انسان که یک وجود قدسی، پر رمز و راز، بسط روح، تجسم و تنزل عالم علوی، آیینههای انعکاس حقایق قدسی است، در طب جدید به مشابه ماشین بیروح تلقی میشود. در این نگرش انسان ماشین پیچیدهای است که اجزاء آن ترمیم و تبدیل میشود. پزشکان این نگرش به انسان را بیش از هر از ماتریالیستها به ارث بردهاند. ماتریالیستها انسان را به ماشین پیچیده خلاصه میکردند.
نگرش ماشيني به انسان و جهان حاكي از ضعف فاهمه نظاره گر است ماشین انگاری و نگاه مکانیکی به انسان از مشكلات زير رنج مي برد. اولاً انسان موجودی ذی شعور و ادراک است. در حالی که ماشین فاقد ادراک و شعور است ثانیاً انسان دارای بعد اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، حرفهای و سیالی است. و ماشین هیچ یک از ابعاد فوق را ندارد. ثالثاً: ماشین جامد و فاقد نمود منفعل است انسان حی، نامی، حساس، متحرک، فعال و منفعل است. رابعاً قوانین حاکم بر ماشین از قبل طراحی شده و قابل پیشبینی است و همواره پاسخهای یکنواخت میدهد و در مقابل یک عامل معین واکنش مشخص و معین دارد. اما انسان انعطافپذیر غیرقابل پیشبینی و در شرایط یکسان ممکن است واکنش متفاوت باشد.
خامساً ماشین به عنوان یک شی زائد در طبیعت ارتباط آن سیستم طبیعت قطع است و ارتباط ارگانیک و استاتیک با طبیعت برقرار نمیکند اما انسان جزئی از طبعیت و دارای ارتباط و اتحاد با طبیعت است و همواره دارای رابطه طرفینی با عالم دارد. نیازهای روحی و روانی او در طبیعت به طور خودکار پاسخ داده میشود اگر نیاز به غذا، آب، میل جنسی، بقاء دارد در خارج به گونهای پاسخ این نیازها وجود دارد. نیازهای ماشین در طبیعت نیست و اگر پاسخ نیازها و خواستههای ماشین در طبیعت باشد مصنوع انسان است نه بطور خودکار و خودمختار پاسخ آن باشد.
چیستی بیماری
سلامتی و بیماری چیست؟ سالم کیست و بیمار کیست؟ معیار سلامتی و بیماری چیست؟ آیا بیماری صرفاً اختلال در کارکرد زیست شناختی انسان است؟ منشأ پیدایش بیماریها چیست؟ آیا بیماری همیشه شیطانی و مضر است یا نه بیماری رحمانی و مفید نیز هست؟ آیا هر یک از بیماریهای روانی و جسمی از همدیگر جدا هستند؟ اگر چنین است به چه دلیل؟ آیا عامل بیماری میکروب است (چنانکه پاستور گفته است) یا ممکن است عوامل دیگر دخیل باشد؟ آیا آیا فرد مبتلا به نهیلیسیم بیماری است و یا چنین نگرشی می تواند منشأ بیماری باشد؟ گزاره بیماری بد است آیا گزاره حقیقی است و یا اعتباری؟ آيا رابطه سلامت و بيماري عدم و ملكه است يا تناقض؟ حل مشكل دور در تعريف بيماري چگونه است؟ علل معلومه و مجهوله در تشخيص بيماري؟ آيا پزشكي علم عملي است يا نظري يا هر دو؟
سؤالات فراونی از این قبیل که اتخاذ هر جواب روشن درمانی خاصی را میپذیرد.
رهیافت ویژه به بیماری منجر به درمان خاصی میشود و نوع این نگرش بستگی به نگرش به بیماری دارد از آن جا که طب جدید بیماری را صرفاً اختلال در کارکرد زیست شناختی جسم میداند. لذا منشأ بیماریهای روانی را نیز اختلال در جسم میداند. برداشت پزشکی رایج از بیماری مبتنی بر ماشین انگاری انسان است در نگرش مکانیکی تن به مثابه یک دستگاه مکانیکی است و در هنگام بیماری چرخ و دندههای آن تراز خارج میشود و پزشک مانند یک مهندس از طریق عملیات جراحی و شیمیایی و با پیوند عضو ناتراز را مرتب میکند سؤال دیگری که رخ مینماید این است که آیا بیمار به هر وسیله ممکن باید درمان شود؟ و هدف از این درمان چیست؟ اگر درمان بیماری سبب چیزی جز رنج نشود آن گاه اصل درمان مخدوش میشود و هدف از درمان که همان بهبودی بیمار است حاصل نمیشود.
پزشکی جدید از بیماری تصویری تجربهگرایانه دارد «تصویر تجربه گرایانه از بیماری، تصویری ناقص است. زیرا بیماری را یک نوع اختلال در کارکرد زیست شناختی میداند و تلقی تجربی از انسان نمیتواند حق خصوصیات ذاتی و واقعی ماهیت انسان را به خوبی ادا کند. [3]»
تفکر پزشکی بر این نگرش استوار است که انسان بدن است، بدن ماشین است و ماشین از اجزاء تشکیل شده است. بیماری معینی درست کار نکردن این اجزاء پزشک یعنی کسی که فعالیت این اجزاء را اصلاح کندو درمان یک ماده شیمیایی یا یک فرآیند جراحی است که به پزشک در اجرای هدفش کمک میکند.[4]»
«بدنبال نظرات پاستور و کخ مبنی بر اینکه میکروب عامل بیماری است و یا اینکه پیدایش بیماری به علت میکروب خاصی است تنها آن جزء از بیمار که مورد حمله میکروب خاصی قرار گرفته بود مورد توجه قرار گرفت و نسبت به سایر اجزاء بیتوجهی میکردند. [5]»
بیماری تنها یک اختلال فیزیولوژیکی نیست بلکه میتواند نوعی واقعیت چند بعدی است که موجب بیماری شود توجیه بیماری براساس عوامل فیزیولوژیکی موجب غفلت از ابعاد روانی و محیطی و اجتماعی بیمار میشود.
«دیدگاه کل گرا میگوید هر بیماری برای خود درمان خاصی دارد به عنوان مثال باکتری ایجاد کننده ذات الرهی در دو فرد ممکن است یکسان باشد اما پزشک با این دو مورد ممکن است بطور متفاوتی برخورد کند شاید یکی از آنها بدلیل تنفر از شغل خود مستعد ابتلا به ذات الریه باشد در حالی که دیگری برای تکمیل پروژهای که به آن عشق میورزد بیش از حد کار کند در این جا باید مرد اول گفت که شغل دیگری انتخاب کند و به دومی باید توصیه کرد که از شتاب خود بکاهد.[6]»
پزشک باید به دنبال علت بیماری در همه سطوح باشد و ببیند که کدام موقعیت است که به صورت جهی ظمی تظاهر کرده است. گاه عامل تنش خانوادگی، حرفهای و شغلی و یا محیط جغرافیایی است. در هر عامل باید متناسب با آن خانواده درمانی و یا روان درمانی و ... را تجویز کند.
بیماری و سلامتی تجسم یک فرآیند و تشخص علل و عوامل مختلف است اگر علت بیماری روانی باشد. در درمان باید روان درمانی کرد. اگر علت آن محیط باشد باید به نقش عوامل جغرافیایی و محیطی توجه کرد. اگر صرفاً به اختلالات تبعی بیماری نگریسته شود و به عوامل پیدایش بیماری توجه نشود، در واقع در هعمین جا بیماری درمان نمیشود بلکه سرکوب و با معلول بیماری مبارزه میشود نه علت آن؛ تا زمانی که علت حضور دارد معلول همواره جوانه میزند معلول شاخ و برگ و میوه است و علت ریشه و بذر. تا علت از بیخ و بن خشک نشود بریدن شاخ و برگ مثرثمر نیست.
بنابراین خطای طب رایج در تعریف و تحدید بیماری دو چیز است. اول اینکه صرفاً به جنبه زیست شناختی بیماری توجه دارد. و از نقش عوامل روانی، جغرافیایی، اجتماعی مغفول است دوم اینکه در درمان بیماری به جای اینکه علت بیماری را ریشه کن کند با عوارض و معلول و برآیند بیماری مبارزه میکند.
رویکردهای ضروری برای علم پزشکی
فلسفه پزشکی، جامعهشناسی پزشکی، تاریخ پزشکی مسائل بنیادی و ضروری طب است و با اینکه ضرورت اهمیت آنها صدچندان مهم می نماید اما پزشکان به ندرت به آن توجه میکنند.
کسانی که به طبابت مشغول هستند و به مباحث فلسفه پزشکی بیاعتنا است، مانند ناخدای کشتیایی است که از طول و عرض دریا و مسیر حرکت کشتی شناختی ندارد و سرانجام سرنشینان را هلاک خواهد کرد. فلسفههای مضاف دانشی است که از احکام کلی مضاف الیه بحث میکند فلسفه پزشکی در غرب رونق و بسط قابل توجه ای دارد یکی از علل آن این است که غربیان، زودتر از همه متفطن بحران در طب شدند همین امر موجب بازنگری در مبادی و مبانی پزشکی شد.
مباحثی چون موضوع پزشکی، روش پزشکی، هدف پزشکی، اخلاق پزشکی، مکاتب طبی مفهوم سلامت و بیماری، علیت در پزشکی، رئالیسم و آمیرلیسم در طب، عوامل مؤثر در سلامتی و بیماری، مرز بین بیماریهای روانی و بیماریهای جسمی، رابطه انسان و طبیعت، رابطه بیمار و طبیب، رابطه انسان با خدا، ماهیت مرگ مسائل فلسفه طب است.
تا وقتی که درک درستی از ماهیت بیماری و رابطه بین جسم و روح و تأثیر روان بر جسم تبیین نشود بحث در مباحث ثانوی مثل ساختن ساختمان بدون بنا است.
تأثیر مباحث فلسفه طب، در فروع خُرد و کلان پزشکی تأثیر کلان میگذارد. و سایه آن در همه مباحث گسترده میشود. متافيزيك علت موجده و علت مبقيه مباني طب است .هر چيزي كه در پيدايش چيزي موثر باشد در بقاي آن نيز موثر است.طبيب وقتي به تبيين وتشريح ودرمان انسان مي پردازد ناچارا نگرشي به ماهيت انسان دارد.وقتي طبيبی فقر جهان بینی داشته باشد وقتی که تصور کند که جزئی از اعضا بدن ا




